تبليغاتX
گربه سگ

گربه سگ

می خوام برم

کاش می شد برم.برم یه جای دور!خیلی دور!

جایی که کسی ندونه من کجام.

جایی که هیچی از موش ها نشنوم.

جایی که....

می خوام بزارم برم.برم جایی که هیچ گذشته ای نداشته

باشم.مغزم می خواد متلاشی بشه.

لعنت به شما.من نمی تونم مثل شما باشم.

مثل شما فکر کنم؛مثل شما حرف بزنم؛مثل شما قضاوت کنم

و توجیه بشم.من از جنس شما نیستم.

چقدر بین شما عوضی ها غریبه بودم.

چقدر برام غیرقابل تحمل و تهوع آور بودین.

چقدر دیدن شما حالم رو بد می کرد.

شما موش های نکبت!

پایان یادداشت شماره76

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 17:19  توسط پیشی جون  | 

بی نتیجه!مثل همیشه

حالا مثل چی شدم؟مثل یه برگ پاییزی که خودشو

سپرده به دست باد.

مثل یه برگ پاییزی که بی هدف به هر طرف میره

وقتهایی که نمی جنگم میشم عین همین برگه.

واقعاً چی می خوام؟

چی می گفتم؟خوب چرا میای وسط نوشته های من؟

حالا ادامه ش

یه اتفاقای بدی قراره بیفته.نمی دونم دقیقاً کی.ولی

اون اتفاقا می افته.می خوام یه جوری جلوی اون اتفاقا

رو بگیرم.ولی نمی شه!!

مثل مردن که نمی شه جلوشو گرفت.

تو رو می شناسم.بیشتر از اونی که فکرش رو می کنی

زودتر از اونچه فکرش رو بکنی شناختمت!!!

خیلی تجربه ها پیدا کردم که می تونه توی زندگی آینده

به دردم بخوره.اگه آینده ای باشه.....

همه می گن اونا که به تو کاری ندارن

تا کی می تونن به من کاری نداشته باشن.

هر چه قدر هم به من کار نداشته باشن با تو که کار دارن.

اگه هیچ ربطی به تو نداشتم.

اون وقت ....

اون وقت بازم فکر انتقام رهام نمی کرد.

پایان یادداشت شماره75

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 19:31  توسط پیشی جون  | 

موش ها کی هستن؟

فکر کن ریئس موش ها هستی.زندگی خودت را داری.

یه عده موش خرفت هم گوش به فرمان تو.

حالا یه گربه کوچولو اومده زندگیتو بهم زده.

چه حسی بهش داری؟

من یه گربه کوچولو ام.خیلی اتفاقی یه گروه موش بدجنس

سرراهم سبز شدن.بد کردن.

نتونستم برای همیشه ساکت بمونم.تقصیر خوشون بود.

متاسفانه آرشیوم پاک شده.اون وقتها مطالب رو با جزیئات

بیشتری می نوشتم.

سراغ ندارم

سراغ ندارم

سراغ ندارم وبی رو که مثل اینجا این طور به قوم و قبیله

کسی که باهاش زندگی می کنه حمله کرده باشه.

این طوری همه حرمتها رو شکسته باشه.

این قدر گستاخانه بنویسه.

ولی من این کار رو کردم.

خیلی متن ها رو مجبور می شدم نقطه چین کنم.

شخصیت خودم اجازه نمی داد اون کلمات رو بنویسم

وگرنه اونا لایقش بودن.

چرا باید یه عده این قدر نادون و عوضی باشن که بخوان

با من بجنگن.جنگی که در هر صورت خودشون بازنده بودن.

هیچ خونواده ای نمی تونی تا آخر عمر جوابگوی نیاز های

فرزندش باشه.همه باید یه روزی از خونواده شون جدا بشن

و برن دنبال زندگی خودشون.این طبیعیه هر چی غیر از این

باشه غیر طبیعیه.چرا باید به خاطرش جنگید.

سر یه چیز بی خود!سر چیزی که هرگز مال شما نخواهد شد.

یعنی از اولشم مال شما موش ها نبوده.

من نباشم یکی دیگه.اون هرگز مال شما نمیشه.

من فکر می کنم همه این چیزها از جهل و نا آگاهی سر چشمه

می گیره.همه اینا یه سری عقده پنهان هستند که ریشه در کودکی

فرد دارن.

متاسفانه من توی زندگی خودم با این آدما مواجه شدم.

منی که هیچ ذهنیت منفی از قبل به این موضوع نداشتم.

حالا فکر می کنم آدم باید با کسی ازدواج کنه که از زیر بوته

به عمل اومده باشه.به من حق بده این جوری فکر کنم.

به من حق بده!!!!!!!!!!!!!!!!

پایان یادداشت شماره74

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 19:53  توسط پیشی جون  | 

عکس های عروسی بابات رو از توی آلبوم من بردار.

نمی خوام ببینمشون می فهمی؟!!

نه صبر کن....

من عکس هام رو از اون آلبوم بر می دارم.

اون آلبوم دیگه کثیف شده......

پایان یادداشت شماره73

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 20:4  توسط پیشی جون  | 

این زندگی منه!

این زندگی منه یه زندگی متفاوت از همه.

به دورو برم نگاه می کنم و می بینم این زندگی منه که با بقیه

فرق داره!این منم که متفاوتم!

من برای خودم زندگی می کنم.

برام مهم نیست کی چی فکر می کنه

برام مهم نیست کی چی میگه.

یاد نگرفتم مثل تو فداکا رو احساساتی باشم.

مثل تو یاد نگرفتم چه جوری سکوت کنم وقتی

نزدیکانم دارن منو به لجن می کشن.

نه!من خیلی چیزها رو یاد نگرفتم

و یاد نخواهم گرفت.

من مثل تو نمی شم.هرگز!

چون معتقدم این تو هستی که داری عوضی میری.

چرا های زیادی توی ذهنم میاد.

که وجود تو باعث همه شون شده.

این تویی که با همه فرق داری یا ....

یا در کنار من این جوری میشی؟

یا همه اینا به خاطر شرایطه؟

به این باور رسیدم که این زندگی رو نمیشه عوضش کرد.

اگه میشد خیلی قبل تر ها این کاررو کرده بودم.

این زندگی منه!با همه تفاوت هاش!

پایان یادداشت شماره72

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 18:57  توسط پیشی جون  | 

 

 

 

منتظرم.....

منتظرم موشها برگردن بیان یه

نقشه جدید واسم بکشن.

منتظرم اون نقشه رو بکشن تا بازم مثل همیشه

شکست بخورن.

منتظر اون روزم.

منتظر دست و پا زدن های بی حاصل شون؛منتظر شکست

سخت شون.

تازه موشها یه نگرانی بزرگتر هم دارن.

منتظرم به نگرانی هاشون بخندم همین طور به شکست ها شون.

منتظرم بیان تمام آرامشم رو بگیرن.یه نیروی تموم نشدنی برای

جنگیدن با اونا دارم.

قیافه های نحسشون از جلوی چشمم کنار نمیره.

اعتراف می کنم در این زمینه خاص(رفتار با موشهای لجن)

تجربه ای نداشتم.شاید چون پیش نیومده بود.وگرنه همین یه

ذره ابراز وجود رو هم نمی تونستن بکنن.

ولی یه اشتباهاتی بود که دیگه هیچ وقت تکرار نمی کنم.

هر چند هیچ چیز از نظر من جبران نمیشه.

کاش می شد رودر رو باهاشون بجنگم.

آرزو می کنم یه روزی فرصتش پیش بیاد.

فعلا که گور شون رو گم کردن رفتن دهات خراب شده شون

منتظرم تا برگردن....

پایان یادداشت شماره71

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 18:57  توسط پیشی جون  | 

دشمنان

همه کاری برای از سر راه برداشتن من کردند.همه کاری!

وقتی هم که دیگه کم آوردن دست به دامن یه رمال کفتار صفت

شدن که برای نا بودی من دعا بنویسه.

تو هم که همدست اونایی.

شما ها همدیگه رو هم تیکه تیکه می کنین.

حالا هم که دارین جون می دین واسه یه کم پول بیشتر.

خیلی دیر فهمیدین که نباید پا رو دم من بذارین.

برا همه چی دیر شده!نمی بخشمت!

هر چه قدر از پست بودن شما بگم کم گفتم.

همه چیزایی که اینجا می نویسم بدترشو جلو روی خودتون

گفتم.هیچ خیالی هم نیست اگه یکی تون اینجا رو بخونه.

همه هم اینجا اسم و فامیل من رو می دونن.

حالا منم و این نفرت دوست داشتنی!

شمایین یه حسادت جنون آمیز

شمایین و اضطراب از دست دادن؛رو دست موندن

شمایین و نفرین های پشت سرتون از جانب نزدیکترین

اقوامتون.

شما موش های منفور.شمایین و .......

پایان یادداشت شماره70

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 20:28  توسط پیشی جون  | 

آدم های اطرافم

اطرافم فقط آدم های عوضی می بینم.

آدم هایی که دروغ می گویند.کلاه برداری می کنند.

دزد و متقلب و پست فطرتند.

آدم هایی که به دنیا آمده اند تا این کاره باشند.

اطرافم همین ها را می بینم.

اینها کسانی هستند که با آنها سرو کار دارم.

آدم هایی با تمام القاب حیوانی!!

کاش اطرافم فقط عده ای ربات بودند.

خودم را متفاوت میابم.متفاوت از تمام این موجودات.

گاه از وجود خود شگفت زده می شوم.گویی تازه به وجود خود

پی برده باشم.مخصوصاً اوقاتی که تمام قد مقابل آینه می ایستم.

و بهت زده در خیال خود تکرار می کنم."این منم!"

زندگی برای کسی که یادگرفته محترم زندگی کند سخت شده!

خیلی سخت شده!

پایان یادداشت شماره69

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 17:11  توسط پیشی جون  | 

آخر دنیا

آنجا آخر دنیاست.من مطمئنم!هرگز چنین جایی رو با چشم های

خودم ندیده بودم.هیچ وقت فکر نمی کردم چنین جایی وجود داشته باشد.

هنوز وجود داشته باشد!!!!

آنجا حس کردم برگشتم به یک قرن قبل یا شاید بیشتر!!!!!

از آنجا متنفرم.و همه آدم های عجیب غریبش.

آدم هایی که همه شان من را می شناسند.بدون آنکه من چیزی

از آنها بدانم.

آنجا نفسم می گیرد.به اکسیژن زیادی حساسیت دارم!!!

برایم غیر قابل تحمل است.

از اینکه باید همیشه مراقب مارهای سمی و عقرب باشم

متنفرم!

از جاده های ناهموار و پرتگاه های وحشتناکش متنفرم.

حتی اگر در راه رفتن روی ناهموار ترین جاده ها هم مشکلی

نداشته باشم.

از تو که این جای نفرت انگیز را دوست داری متنفرم!

از اینکه به چنین جای تهوع آوری تعلق داری متنفرم!

کاش هرگز چیزی از تو نمی دانستم.کاش این گونه بی رحمانه

تصویری که در ذهن داشتم در هم نمی ریخت.

پایان یادداشت شماره68

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 19:20  توسط پیشی جون  | 

عنوان ندارد!

سیگار لعنتی لای انگشتانم خاکستر شد بی آنکه حتی یک پک

به آن زده باشم.خیره شدم به موجها.باد موهایم را پریشان کرده.

یک سگ سیاه زشت آن اطراف پرسه می زند.رویم را از او

بر می گردانم.روی ماسه ها نام خودم را می نویسم.نام ترا

هم می نویسم.یک قلب بزرگ می کشم.یاد روزهایی می افتم

که توی همین ساحل قلعه های ماسه ای می ساختم.

آن روزها بلد نبودم اسم خودم را بنویسم.

قلب هم نمی توانسنم بکشم.

فقط قلعه های ماسه ای می ساختم.

همین طور که قدم می زنم به جای پایم روی ماسه های

خیس نگاه می کنم.می روم زانو می زنم روی ویرانه های

ویلا.اگر مثل تو احساساتی بودم حتماً گریه می کردم.

افسوس!افسوس که هرگز چنین چیزهایی مرا به گریه

نمی اندازد.

تو می دانی اهل پرحرفی نیستم.می دانی اهل تعریف خاطره های

قدیمی نیستم.حاشیه می روم تا از موضوع اصلی خارج شوم.

پایان یادداشت شماره 67

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 8:13  توسط پیشی جون  |