تبليغاتX
گربه سگ

گربه سگ

یادداشتهای گربه شماره65

من و خودم!

دغدغه هایم خیلی بزرگ شده اند.خیلی بزرگتر از تو

و خیلی بزرگتر از تمام موشها!

دغدغه هایم بزرگ شده!نمی دانم این خوب است یا بد.

سعی می کنم به آن آینده مبهم و تاریک کمتر از هر زمان

دیگری بیندیشم.

گاهی دنبال مقصر می گردم.گاهی اطرافیانم را متهم می کنم.

همیشه گذشته را مثل زنجیری که به پایم بسته شده؛همه جا به

به همراهم می برم.

به باور های تازه ای رسیده ام.گاهی تفکراتم مرا از دنیای

گربه ای ام به بیرون پرتاب می کند.

گاهی شکار موش ها را از یاد می برم.

تو نیز این روزها سگ تر از همیشه شده ای.

بزرگ می شوم و افکار مغشوشم نظم می گیرد.

همیشه دلیلی برای آزار دادن خود خواهم یافت.

آلبوم عکسهایم را ورق می زنم.با اشتیاق به تک تک

آنها می نگرم.دوستشان دارم.

هویت گمشده ام را در آنها می یابم.

برمی گردم به قبل.به سالها قبل.و حرفهای زیادی

برای گفتن به خودم دارم.

پایان یادداشت شماره65

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 19:50  توسط پیشی جون  | 

یادداشتهای گربه شماره 63

می برم،می بازم

پنجاه و دو،هفتاد و پنج،یازده،سی و هفت،چهار

بسیت و شش،نود،هشتاد و پنج،لوبیا،دوازده

شصت و نه،هشت،پنجاه و شش،بیست و نه

پنج،هفتاد و هشت،چهل و دو،لوبیا،بیست و یک

و....

دکتر را گول زدم برایم قرص نوشت.

وای که آن یکی دکتر گفت تا شش ماه قرص نخور.

یک نگاه به خودم می اندازم یک نگاه به قرص ها.

بازی می کنم،بازی می کنم،با خودم بازی می کنم....

از خودم می برم،از خودم می بازم.

هجده،پنجاه و پنج،بیست و چهار،شصت و نه و....

قرص ها را نگاه می کنم.کتاب هزار صفحه ای را ورق می زنم.

کتاب هزار صفحه ای را ورق می زنم.قرص ها را نگاه می کنم.

حالم خوب است.می خواهم خوب بمانم.می شود خوب بمانم؟

بیست،لوبیا،هفتاد و چهار،و....

این قرص ها را بخور یک عمر راحت باش.

این قرص ها را بخور چاق شو،حالت تهوع بگیر

این قرص ها را بخور جراحی نشو

این قرص ها را بخور فلبیت بگیر.

چرا یادم رفت به دکتر بگویم چه مرگم بوده؟

چرا یادم رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این قرص ها را نمی خورم.

بازی می کنم ،از خودم می برم،از خودم می بازم.

پایان یادداشت شماره63

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:9  توسط پیشی جون  | 

یاداشتهای گربه شماره61

دشمن مهربون!

چه روزای خوبی می تونست باشه اون روزا که تو با حماقتهای

خودت همه چی و به گند کشیدی!

رفتی کنار دشمنای من و مجبورم کردی با تو هم بجنگم.

هنوز هم نفهمیدی چی رو از دست دادی!

و می ترسم هرگز هم نفهمی!!!

اصرا رداری توی مرداب حماقت خودت دست و پا بزنی.

من با همه جنگیدم.با هر کسی که رو به روی من بود.

من تو رو رو به روی خودم دیدم.من تو رو کنار دشمن ها دیدم.

من تو رو دشمن خودم می دونم.

من همه رو شکست دادم.ولی احساس پیروزی نمی کنم.

اون روزای از دست رفته رو نمی تونم برگردونم.

اون اشتباهات مرتکب شده رو نمی تونم جبران کنم.

اون عشق مرده رو نمی تونم زنده کنم.

اگه لایقش بودی می تونستم باشکوه ترین احساسی رو که متصوری

به پات بریزم.حیف....

پایان یادداشت شماره 61

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:50  توسط پیشی جون  |