تبليغاتX
گربه سگ

گربه سگ

یادداشتهای گربه شماره72

این زندگی منه!

این زندگی منه یه زندگی متفاوت از همه.

به دورو برم نگاه می کنم و می بینم این زندگی منه که با بقیه

فرق داره!این منم که متفاوتم!

من برای خودم زندگی می کنم.

برام مهم نیست کی چی فکر می کنه

برام مهم نیست کی چی میگه.

یاد نگرفتم مثل تو فداکا رو احساساتی باشم.

مثل تو یاد نگرفتم چه جوری سکوت کنم وقتی

نزدیکانم دارن منو به لجن می کشن.

نه!من خیلی چیزها رو یاد نگرفتم

و یاد نخواهم گرفت.

من مثل تو نمی شم.هرگز!

چون معتقدم این تو هستی که داری عوضی میری.

چرا های زیادی توی ذهنم میاد.

که وجود تو باعث همه شون شده.

این تویی که با همه فرق داری یا ....

یا در کنار من این جوری میشی؟

یا همه اینا به خاطر شرایطه؟

به این باور رسیدم که این زندگی رو نمیشه عوضش کرد.

اگه میشد خیلی قبل تر ها این کاررو کرده بودم.

این زندگی منه!با همه تفاوت هاش!

پایان یادداشت شماره72

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 18:57  توسط پیشی جون  | 

یادداشتهای گربه شماره71

 

 

 

منتظرم.....

منتظرم موشها برگردن بیان یه

نقشه جدید واسم بکشن.

منتظرم اون نقشه رو بکشن تا بازم مثل همیشه

شکست بخورن.

منتظر اون روزم.

منتظر دست و پا زدن های بی حاصل شون؛منتظر شکست

سخت شون.

تازه موشها یه نگرانی بزرگتر هم دارن.

منتظرم به نگرانی هاشون بخندم همین طور به شکست ها شون.

منتظرم بیان تمام آرامشم رو بگیرن.یه نیروی تموم نشدنی برای

جنگیدن با اونا دارم.

قیافه های نحسشون از جلوی چشمم کنار نمیره.

اعتراف می کنم در این زمینه خاص(رفتار با موشهای لجن)

تجربه ای نداشتم.شاید چون پیش نیومده بود.وگرنه همین یه

ذره ابراز وجود رو هم نمی تونستن بکنن.

ولی یه اشتباهاتی بود که دیگه هیچ وقت تکرار نمی کنم.

هر چند هیچ چیز از نظر من جبران نمیشه.

کاش می شد رودر رو باهاشون بجنگم.

آرزو می کنم یه روزی فرصتش پیش بیاد.

فعلا که گور شون رو گم کردن رفتن دهات خراب شده شون

منتظرم تا برگردن....

پایان یادداشت شماره71

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 18:57  توسط پیشی جون  | 

یادداشتهای گربه شماره 70

دشمنان

همه کاری برای از سر راه برداشتن من کردند.همه کاری!

وقتی هم که دیگه کم آوردن دست به دامن یه رمال کفتار صفت

شدن که برای نا بودی من دعا بنویسه.

تو هم که همدست اونایی.

شما ها همدیگه رو هم تیکه تیکه می کنین.

حالا هم که دارین جون می دین واسه یه کم پول بیشتر.

خیلی دیر فهمیدین که نباید پا رو دم من بذارین.

برا همه چی دیر شده!نمی بخشمت!

هر چه قدر از پست بودن شما بگم کم گفتم.

همه چیزایی که اینجا می نویسم بدترشو جلو روی خودتون

گفتم.هیچ خیالی هم نیست اگه یکی تون اینجا رو بخونه.

همه هم اینجا اسم و فامیل من رو می دونن.

حالا منم و این نفرت دوست داشتنی!

شمایین یه حسادت جنون آمیز

شمایین و اضطراب از دست دادن؛رو دست موندن

شمایین و نفرین های پشت سرتون از جانب نزدیکترین

اقوامتون.

شما موش های منفور.شمایین و .......

پایان یادداشت شماره70

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 20:28  توسط پیشی جون  | 

یاداشتهای گربه شماره69

آدم های اطرافم

اطرافم فقط آدم های عوضی می بینم.

آدم هایی که دروغ می گویند.کلاه برداری می کنند.

دزد و متقلب و پست فطرتند.

آدم هایی که به دنیا آمده اند تا این کاره باشند.

اطرافم همین ها را می بینم.

اینها کسانی هستند که با آنها سرو کار دارم.

آدم هایی با تمام القاب حیوانی!!

کاش اطرافم فقط عده ای ربات بودند.

خودم را متفاوت میابم.متفاوت از تمام این موجودات.

گاه از وجود خود شگفت زده می شوم.گویی تازه به وجود خود

پی برده باشم.مخصوصاً اوقاتی که تمام قد مقابل آینه می ایستم.

و بهت زده در خیال خود تکرار می کنم."این منم!"

زندگی برای کسی که یادگرفته محترم زندگی کند سخت شده!

خیلی سخت شده!

پایان یادداشت شماره69

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 17:11  توسط پیشی جون  | 

یادداشتهای گربه شماره 68

آخر دنیا

آنجا آخر دنیاست.من مطمئنم!هرگز چنین جایی رو با چشم های

خودم ندیده بودم.هیچ وقت فکر نمی کردم چنین جایی وجود داشته باشد.

هنوز وجود داشته باشد!!!!

آنجا حس کردم برگشتم به یک قرن قبل یا شاید بیشتر!!!!!

از آنجا متنفرم.و همه آدم های عجیب غریبش.

آدم هایی که همه شان من را می شناسند.بدون آنکه من چیزی

از آنها بدانم.

آنجا نفسم می گیرد.به اکسیژن زیادی حساسیت دارم!!!

برایم غیر قابل تحمل است.

از اینکه باید همیشه مراقب مارهای سمی و عقرب باشم

متنفرم!

از جاده های ناهموار و پرتگاه های وحشتناکش متنفرم.

حتی اگر در راه رفتن روی ناهموار ترین جاده ها هم مشکلی

نداشته باشم.

از تو که این جای نفرت انگیز را دوست داری متنفرم!

از اینکه به چنین جای تهوع آوری تعلق داری متنفرم!

کاش هرگز چیزی از تو نمی دانستم.کاش این گونه بی رحمانه

تصویری که در ذهن داشتم در هم نمی ریخت.

پایان یادداشت شماره68

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 19:20  توسط پیشی جون  | 

یادداشتهای گربه شماره 67

عنوان ندارد!

سیگار لعنتی لای انگشتانم خاکستر شد بی آنکه حتی یک پک

به آن زده باشم.خیره شدم به موجها.باد موهایم را پریشان کرده.

یک سگ سیاه زشت آن اطراف پرسه می زند.رویم را از او

بر می گردانم.روی ماسه ها نام خودم را می نویسم.نام ترا

هم می نویسم.یک قلب بزرگ می کشم.یاد روزهایی می افتم

که توی همین ساحل قلعه های ماسه ای می ساختم.

آن روزها بلد نبودم اسم خودم را بنویسم.

قلب هم نمی توانسنم بکشم.

فقط قلعه های ماسه ای می ساختم.

همین طور که قدم می زنم به جای پایم روی ماسه های

خیس نگاه می کنم.می روم زانو می زنم روی ویرانه های

ویلا.اگر مثل تو احساساتی بودم حتماً گریه می کردم.

افسوس!افسوس که هرگز چنین چیزهایی مرا به گریه

نمی اندازد.

تو می دانی اهل پرحرفی نیستم.می دانی اهل تعریف خاطره های

قدیمی نیستم.حاشیه می روم تا از موضوع اصلی خارج شوم.

پایان یادداشت شماره 67

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 8:13  توسط پیشی جون  |