یادداشتهای گربه شماره 68
آخر دنیا
آنجا آخر دنیاست.من مطمئنم!هرگز چنین جایی رو با چشم های
خودم ندیده بودم.هیچ وقت فکر نمی کردم چنین جایی وجود داشته باشد.
هنوز وجود داشته باشد!!!!
آنجا حس کردم برگشتم به یک قرن قبل یا شاید بیشتر!!!!!
از آنجا متنفرم.و همه آدم های عجیب غریبش.
آدم هایی که همه شان من را می شناسند.بدون آنکه من چیزی
از آنها بدانم.
آنجا نفسم می گیرد.به اکسیژن زیادی حساسیت دارم!!!
برایم غیر قابل تحمل است.
از اینکه باید همیشه مراقب مارهای سمی و عقرب باشم
متنفرم!
از جاده های ناهموار و پرتگاه های وحشتناکش متنفرم.
حتی اگر در راه رفتن روی ناهموار ترین جاده ها هم مشکلی
نداشته باشم.
از تو که این جای نفرت انگیز را دوست داری متنفرم!
از اینکه به چنین جای تهوع آوری تعلق داری متنفرم!
کاش هرگز چیزی از تو نمی دانستم.کاش این گونه بی رحمانه
تصویری که در ذهن داشتم در هم نمی ریخت.
پایان یادداشت شماره68