یادداشتهای گربه شماره75
بی نتیجه!مثل همیشه
حالا مثل چی شدم؟مثل یه برگ پاییزی که خودشو
سپرده به دست باد.
مثل یه برگ پاییزی که بی هدف به هر طرف میره
وقتهایی که نمی جنگم میشم عین همین برگه.
واقعاً چی می خوام؟
چی می گفتم؟خوب چرا میای وسط نوشته های من؟
حالا ادامه ش
یه اتفاقای بدی قراره بیفته.نمی دونم دقیقاً کی.ولی
اون اتفاقا می افته.می خوام یه جوری جلوی اون اتفاقا
رو بگیرم.ولی نمی شه!!
مثل مردن که نمی شه جلوشو گرفت.
تو رو می شناسم.بیشتر از اونی که فکرش رو می کنی
زودتر از اونچه فکرش رو بکنی شناختمت!!!
خیلی تجربه ها پیدا کردم که می تونه توی زندگی آینده
به دردم بخوره.اگه آینده ای باشه.....
همه می گن اونا که به تو کاری ندارن
تا کی می تونن به من کاری نداشته باشن.
هر چه قدر هم به من کار نداشته باشن با تو که کار دارن.
اگه هیچ ربطی به تو نداشتم.
اون وقت ....
اون وقت بازم فکر انتقام رهام نمی کرد.
پایان یادداشت شماره75
